صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود و دیرم شده بود . سریع لباس پوشیدم و صبحانه نخورده پریدم توی ماشین و به مقصد شرکت حرکت کردم. به شرکت که رسیدم رئیس اومده بود و وقتی که من را دید نیشخندی زد و سلام کرد منم در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم سلام کردم . چیزی نپرسید ولی می دونستم که آخر ماه باید بهش جواب پس بدم . رفتم مشغول کرم شدم ولی فکرم جای دیگه ای بود .
از سر میز کارم بلند شدم و رفتم پیش دوستم که مشغول مرتب کردن فایل های شرکت بود و گفتم :من حاضرم
سرش را بالا آورد و گفت : به به سلام آقای مهندس - صبحتون بخیر
سلام کردم و دوباره گفتم : من حاضرم
گفت : واسه ی چی ؟
گفتم : واسه ی همون کار دیگه .
گفت : کدوم کار ؟
گفتم : همون کاری که دیروز درموردش با هم صحبت کردیم .
روم نمی شد رک و پوست کنده بهش بگم ولی از اونجایی که پسر تیزی بود خودش فهمید . یه خنده ای زد و گفت : تو هنوز تو فکری ؟ بیخیال بابا ... ولش کن
گفتم : می خوام ولی نمیشه .. دست خودم نیست .
قبول کرد و گفت خبرت می کنم . وقتی سر میز کارم یرگشتم تمام بدنم عرق کرده بود . نمیدونستم کار درستی کردم یا نه ؟ اینقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی شب شد .
فردای اونروز رئیس شرکت نیومد و من و دوستم توی شرکت تنها بودیم . صبح که اومدم یه سلامی به دوستم کردم و رفتم سر کارم که دیدم یه دفعه سر و کله اش پیدا شد .
گفتم : چه خبر ؟
گفت : خبرای خوب - امروز باید خودتو نشون بدی .
گفتم : واسه ی چی ؟ مگه خبریه ؟
گفت مهمون داریم . دوستم با یکی دیگه از دوستاش قراره بیان اینجا .
گفتم : خوب .. چه ربطی به من داره ؟
گفت : آخه به خاطر تو دارن میان.مگه خودت دیروز نگفتی ؟
تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و منظور از دوست همون دوست دختراشن
صورتم مثل گچ سفید شده بود و نفسم بالا نمی اومد
گفتم : ردشون کن برن ...... من پشیمون شدم..... اصلا بیخیال
گفت : زشته ... ناراحت میشن
از اون اصرار و از من انکار که یه دفعه دیدم صدای زنگ در اومد .......
خودشون بودن. تا به خودم اومدم دیدم دو تا دختر آرایش کرده و جلف جلوم ایستادن و دستشون را به طرف من دراز کردن
سلام ... من مهسا هستم این هم دوستم نازنینه..
یه نگاه به دوستم کردم که با ابرو اشاره میکرد که یعنی باید دست بدی - یه نگاه هم به دست ظریف و لاغر اون دخترا کردم و یه نگاه به دست خودم .........
دست خودم ........ حلقه ی طلایی ازداجمون تو دستم بود و داشت برق می زد.
این همون حلقه ای بود که روز اول عاشقانه به دست کردیم و به هم قول دادیم که خوشبخت بشیم و تنها آرزومون هم خوشبختیه دیگری باشه .......
کیفم را برداشتم و به سرعت به سمت خانه رفتم . وارد خانه که شدم بوی خوب قورمه سبزی فضای خونه را پر کرده بود ... خانمم اومد جلو و سلام کرد . اشک توی چشمام حلقه زده بود
پرسید چیزی شده ؟
گفتم : نه ولی زیر لب گفتم
خیلی دوست دارم . . .
