تبليغاتX
دیوانه خانه ی من

دیوانه خانه ی من

دارم دیوونه میشم

صبح که بیدار شدم ساعت ۸ بود و دیرم شده بود . سریع لباس پوشیدم و صبحانه نخورده پریدم توی ماشین و به مقصد شرکت حرکت کردم. به شرکت که رسیدم رئیس اومده بود و وقتی که من را دید نیشخندی زد و سلام کرد منم در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم سلام کردم . چیزی نپرسید ولی می دونستم که آخر ماه باید بهش جواب پس بدم . رفتم مشغول کرم شدم ولی فکرم جای دیگه ای بود .

از سر میز کارم بلند شدم و رفتم پیش دوستم که مشغول مرتب کردن فایل های شرکت بود و گفتم :من حاضرم

سرش را بالا آورد و گفت : به به سلام آقای مهندس - صبحتون بخیر

سلام کردم و دوباره گفتم : من حاضرم

گفت : واسه ی چی ؟

گفتم : واسه ی همون کار دیگه .

گفت : کدوم کار ؟

گفتم : همون کاری که دیروز درموردش با هم صحبت کردیم .

روم نمی شد رک و پوست کنده بهش بگم ولی از اونجایی که پسر تیزی بود خودش فهمید . یه خنده ای زد و گفت : تو هنوز تو فکری ؟ بیخیال بابا ... ولش کن

گفتم : می خوام ولی نمیشه .. دست خودم نیست .

قبول کرد و گفت خبرت می کنم . وقتی سر میز کارم یرگشتم تمام بدنم عرق کرده بود . نمیدونستم کار درستی کردم یا نه ؟ اینقدر فکرم مشغول  بود که نفهمیدم کی شب شد .

فردای اونروز رئیس شرکت نیومد و من و دوستم توی شرکت تنها بودیم . صبح که اومدم یه سلامی به دوستم کردم و رفتم سر کارم که دیدم یه دفعه سر و کله اش پیدا شد .

 گفتم : چه خبر ؟

گفت : خبرای خوب - امروز باید خودتو نشون بدی .

گفتم : واسه ی چی ؟ مگه خبریه ؟

گفت مهمون داریم . دوستم با یکی دیگه از دوستاش قراره بیان اینجا .

گفتم : خوب .. چه ربطی به من داره ؟

گفت : آخه به خاطر تو دارن میان.مگه خودت دیروز نگفتی ؟

تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره و منظور از دوست همون دوست دختراشن

صورتم مثل گچ سفید شده بود و نفسم بالا نمی اومد

گفتم : ردشون کن برن ...... من پشیمون شدم..... اصلا بیخیال

گفت : زشته ... ناراحت میشن

از اون اصرار و از من انکار که یه دفعه دیدم صدای زنگ در اومد .......

خودشون بودن. تا به خودم اومدم دیدم دو تا دختر آرایش کرده و جلف جلوم ایستادن و دستشون را به طرف من دراز کردن

سلام ... من مهسا هستم این هم دوستم نازنینه..

یه نگاه به دوستم کردم که با ابرو اشاره میکرد که یعنی باید دست بدی - یه نگاه هم به دست ظریف و لاغر اون دخترا کردم و یه نگاه به دست خودم .........

دست خودم ........ حلقه ی طلایی ازداجمون تو دستم بود و داشت برق  می زد.

این همون حلقه ای بود که روز اول عاشقانه به دست کردیم و به هم قول دادیم که خوشبخت بشیم و تنها آرزومون هم خوشبختیه دیگری باشه .......

کیفم را برداشتم و به سرعت به سمت خانه رفتم . وارد خانه که شدم بوی خوب قورمه سبزی فضای خونه را پر کرده بود ... خانمم اومد جلو و سلام کرد . اشک توی چشمام حلقه زده بود

پرسید چیزی شده ؟

گفتم : نه ولی زیر لب گفتم

                                     خیلی دوست دارم . . .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:16  توسط بهنام  | 

 

گیج شدم

نمیدونم چه طوری تمومش کنم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:22  توسط بهنام  | 

از ماجرای بستنی فروشی و ملاقات اون دختر چند روزی می گذشت . فکر اون دختر از یادم نمی رفت . تنها که می شدم می رفتم توی فکر و چند دقیقه ای از این دنیا به دنیای خیالات سفر می کردم . یک سوال داشت توی ذهنم عذابم می داد .تو این فکر بودم که منی که زن دارم و تازه هم ازدواج کردم می تونم دوست داشته باشم البته دوست دختر !؟

اگه این اتفاق می افتاد و یک موقع زنم می فهمید چه سرنوشتی انتظار من را می کشید . تجربه دوست دختر داشتن تجربه ی جدیدی برای من نبود البته قبل از ازدواج و به قول خودمون دوران شیرین دانشجویی ! ، مسأله ی اصلی وجود خانمم بود که این مسأله را مهم تر از همیشه جلوه می داد . تصمیم گرفتم با همکارام تو شرکت بصورت سر بسته این موضوع را در میان بگذارم تا بفهمم نظر اونا در این مورد چیه .

پیش از ظهر بالاخره به بچه ها موضوع را گفتم . یکی از اونها که مجرد یا به قول خودمون صفر کیلومتر بود حرف های جالبی زد ، البته همیشه حرف های خوبی میزنه (!) که نظرم را جلب کرد ، اون معتقد بود که راه های دیگه ای هم واسه رفع این مشکل هست و اون هم ایجاد یک دوستی خانوادگی بین خانواده ی من و اون دختر بود یا ایجاد یک گروه کاری در مورد یک موضوع مشترک که بتونیم توسط اون گروه با هم رابطه برقرار کنیم . خیلی فکر خوبی بود ولی من که نمی تونم خودم را گول بزنم ،  بعد از یه مدت گند کارامون در میاد با اینکه فکر خیلی خوبی بود و دوستم مثل همیشه بهترین پیشنهاد را به من داده بود بی خیال این کار شدم ، بعد رفتم سراغ دوست دیگم که اون هم اتفاقا مثل خودم گرفتار زن و زندگی بود . البته به قول خودش توی دوران مجردیش دختر باز حرفه ای بوده و فقط کافی بوده لب تر کنه تا دخترا جلوش صف بکشن ، یه جورایی همدرد بودیم واز بین حرف هاش فهمیدم که اونم دل خوشی از این وضعیت نداره ولی تا حالا بروز نمی ده ،شیطنت جفتمون گل کرده بود . می گفت همیشه کارهای یواشکی یه حال دیگه ای میده .

ازم پرسید نظرت راجع به شروع دختر بازی همراه با دردسر چیه ؟ اول منظورش را نفهمیدم بعدا متوجه شدم منظورش دست به سر کردن خانوم هامون و چسبیدن به مقوله دختر بازی بود . اول چیزی نگفتم ولی توی دلم بدم نمی اومد که این کارا بکنم ، گفتم باید فکر کنم اونم گفت منم عجله ای ندارم ، تا شب فکر این کار داشت دیوونم می کرد . با این کار هم می تونستم با اون دختره ارتباط بر قرار کنم و هم یه کم از دغدغه های زندگی مشترکمان کم کنم . رفتم خونه و بدون مقدمه به رختخواب رفتم و خوابم برد .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:54  توسط بهنام  | 

قصه از این جا شروع شد که ...
چند شب پیش من و خانومم و قرقی ( ماشینمون را میگم ) رفتیم بیرون واسه ی هواخوری  ، داشتیم حسابی هوا میخوردیم که یه دفعه چشممون افتاد به یه بستنی فروشی ما هم هوس بستنی کردیم و بستنی خوردن همانا و شروع این ماجرا هم همان .
رفتیم داخل مغازه و دو تا بستنی مخصوص سر آشپز! سفارش دادیم و منتظر موندیم تا آماده بشه .
داخل مغازه غیر از ما یک زن و شوهر بودن و دو تا دختر هم اونطرف تر ایستاده بودن من را هم که همه میدونن یه پسر سر به زیر ! حواسم همه جا بود غیر از این دو تا دخترهایی که اون کنار داشتند بستنی میوه ای میخوردند و به قول معروف واسه هم خالی میبستن که آره مامان من اون مانتو را خریده و بابام سهام اون شرکت و داره و داداشم دانشگاه آمریکا قبول شد و .. از این حرف های خاله زنکی که لج پسرها را در میاره ...
تو همین حس و حال بودم و مشغول تماشای این دو تا دوشیزه که احساس کردم داره پهلوم درد می کنه ، تازه فهمیدم که مشت گره کرده ی خانومم تو پهلوم فرو رفته که " حواست کجاست ؟ داری به چی نگاه می کنی ؟ " من هم که حول شدم گفتم ببین ، میخوای بگم از این بستنی    میوه ای ها که این دخترها دارن میخورن واسه ما بیاره ؟ خانومم هم گفت لازم نکرده ، زود بستنیت را بخور که باید برگردیم .
من هم انسان خانواده دوست ، گفتم چشم ، هر چی شما بگین و دیگه بی خیال شدیم .
همین طور که داشتم بستنی میخوردم یک دفعه دیدم دختره داره به من لبخند میزنه و هی نگاه می کنه . سرم را برگردوندم ولی دزدکی نگاه کردم دیدم مثل این که دست بردار نیست .
با اصرار خانومم رفتیم بیرون مغازه ولی در کمال ناباوری دیدم دارن میان دنبالمون و مثل این که دست بردار من نیستند .
دختر خوشگل و سفید و لاغر اندامی بود . دماغش هم به قول بچه ها سرسره ی مورچه ها بود . بالاخره بستنی خوردن ما هم تموم شد و به هر طریقی میخواستم خانومم را یه جوری اونجا نگه دارم نشد . سوار ماشین که شدم دنیا رو سرم خراب شده بود . دوست داشتم در را باز کنم و دست دختره را بگیرم و تا آخر دنیا باهاش بدوم ولی از آدمی مثل من این کارها محال بود ثانیاَ آدمی که زن داره که دنبال این کار ها نمیره !
اون روز به سختی گذشت و اون شب از فکر اون دختره خوابم نبرد . صبح که بیدار شدم به قصد رفتن سر کار از خونه اومدم بیرون داشتم واسه خودم تو ماشین آواز می خوندم و سوت میزدم که رسیدم سر پیچ کوچه ی شرکت که یک دفعه یه دختری پرید جلوی ماشین من....................
خودش بود ، واسه چند لحظه خشکم زده بود داشتیم تو چشم های هم نگاه می کردیم ،مثل دفعه قبل یه لبخند قشنگی به من زد و رفت . نمی تونستم تکون بخورم . وقتی به هوش اومدم دیدم یه صف بزرگ ماشین دارم پشت سرم بوق میزنن ، من هم خودمو جمع و جور کردم و راه افتادم
خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که
اگه دوباره ببینمش چیکار باید بکنم  .
 باید با اون دختره دوست بشم ؟
باید بیخیالش یشم ؟
پس زنم چی میشه ؟
اگه بفهمه ؟
    اگه بفهمه ؟

        اگه بفهمه ؟


           اگه بفهمه ؟
          
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:38  توسط بهنام  | 

اسم من بهنامه ( البته بود ) ۲۵ سالمه درسم تموم شده و ............

البته اصلا این چیزها مهم نیست ۰۰ یعنی دیگه هیچ چیز مهم نیست -- یه روزی تو روزنامه خوندم که یه پسری خودشو آتیش زده - تو دلم بهش خندیدم- گفتم آخه آدمه احمق این چه کاریه کردی- مگه خودکشی هم شد راه چاره - باید مشکلات را یه جوری بالاخره حل کنی نه بزنی خودتو بکشی و راحت از کنار اون مطلب و اون روزنامه فروشی رد شدم

الان ۵ سال از خوندن اون مطلب گذشته - تازه فهمیدم که چرا بعضی افراد این کار را میکنن - آخه یکی به من بگه آخه آدم نادون همه ی ادم ها که واسه پول و عشق و از این حرف ها که خودکشی نمی کنن خیلی دلیل های دیگه هم وجود داره مثل اینکه ........

مثل خودم

تویی که از بچه گی سر به راه بودی - از بچه گی درسخون و مودب بودی - از بچه گی پسر بزرگ و مرد خونه بودی - از بچه گی حرف گوش کن و آقا(!)بودی و ...

ولی تازه میفهمی که چقدر احمق بودی - چقدر احمق بودی - چقدر احمق بودی

میفهمی که اونایی که پسر بده بودن حالا عزیز دردونه شدن و تویی که سر به راه بودی شدی یه پسر بی عرضه

این حرفا را نمی زنم که خودم را خالی کنم -- همش واقعیته -من که نویسنده نیستم - اصلا تا حالا یه متن ادبی هم ننوشتم - مثل خودتم - ساده ی ساده -

لعنت به این سادگی من - لعنت به ساده بودن - لعنت به پاک بودن - در اوج پاکی کوبیده و خار و خفیف میشی .

یه نصیحت برادرانه : ساده نباش - سر به زیر نباش - اگه سر به زیر شدی سرت محکم میخوره تو دیوار - مثل من سرشکسته میشی

 همه چیز را تجربه کن غیر از سیگار - غیر از خلاف شرع (خودت میدونی منظورم چیه )

سرت را بندازی پایین سوارت میشن-

وارد جامعه شو - با همه در ارتباط باش - همه جا صحبت کن - نظر تو مهمه .. مهم ترین چیزی که تا حالا تو دنیا بوده - داد بزن - نترس داد بزن - داد بزن - داد بزن -- خودتو خالی کن

هیچ چیز تو دلت نگه ندار -- به خدا عقده میشه

گریم میگیره وقتی خودمو اینجوری میبینم

خودکشی واقعا کار مزخرفیه - واقعا آدم ضعیف النفس می خواد

ولی وقتی آخرین راه باشه چیکار میشه کرد

این را نوشتم که دیگه کسی این کار را نکنه - که هیچکس مثل من نباشه

که یه روز اگه کسی این وبلاگ را نگاه کرد سر عقل بیاد

به قول خودمون :نگی که بهت نگفتم !!!!

    

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:8  توسط بهنام  |